پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 24 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

پارسا و مهرسا

کمی عمودی تر

بالاخره از این حالت یاد گرفتم که به این حالت در بیام و این اتفاق را برای اولین بار دقیقا در روز ٤ دی سال ٩٢ تجربه کردم به امید روزی که بیشتر از این عمودی بشم ...
2 بهمن 1392

دندانهایم

در هفته دوم ماه هفتم زندگی ٢ دندان دراوردم انقدر بی سر و صدا و قشنگ که خودم هم باورم نمشه و همش دارم با نوک زبونم به دندونهام میزنم تا حسشون کنم دیگه برای نمایش دندونها باید تا این حد میخندیدم وگرنه من همیشه خیلی قشنگ لبخند میزنم ...
2 بهمن 1392

واکسن 6 ماهگی

واکسن ٦ ماهگی هم مثل تمام واکسنها با تاخیر زده شده و اینبار در کیش واکسن زدم که خدا رو شکر تب و درد نداشتم و مامانم خیلی خوشحال بود تازه مامانم فکر میکرد قبل از واکسن به من ٢ برابر وزنم قطره استامینفن داده اما بعدا متوجه شد که اون قطره ا+د بوده اما با اینحال بعدش به من دو برابر وزنم استامینفن خوردم و تب نکردم دو روز بعد از واکسناسیون   ...
29 دی 1392

شروع زمستان

امسال هم من از هوای سرد و آلوده تهران زمستانی فرار کردم و باز هم رفتم جنوب اما اینبار رفتم کیش خونه مامان جونم و به همین خوشحالی زمستان ٩٢ رو شروع کردم و حدود یک ماه رو در کیش گذروندیم با خواهر جون و مامان   ...
27 دی 1392

نوعی پیشرفت

چند وقتی میشه که دوست دارم از تو کریر بیام بیرون البته یکبار هم که کامل اومدم بیرون حالا مدل جدیدترش اینطوریه که از دسته کریر هم استفاده میکنم و با کله میخواهم بیام بیرون ...
26 آذر 1392

عروسک من!

در بین اسباب بازیهایی که دارم این عروسک از همه بیشتر مورد توجه ام هست عروسک جون شما هم تو دوربین نگاه کن دیگه! ...
26 آذر 1392

شش ماهگی

من با حال سرماخورده ٦ ماهم شد چند روز قبل از اینکه ٦ ماهم تمام شود سرما خوردم به جز سرماخوردگی که اصلا خوب نبود بقیه ماجراهای ٦ ماهگی انگار خیلی خوب هستند شروع غذا خوردن که من حتی با همین حالم هم خیلی خوب استقبال کردم حالا ببینیم تا بعد چجوری هستم! وزنم هم در پیان ٦ ماهگی ٨٧٠٠و قدم هم ٦٨ بود شما هم بفرمایید!   شمعها هم توسط داداشی که عاشق فوت کردن هست خاموش شد بابایی هم روز قبل از نیم سالگیم اومد تهران ...
26 آذر 1392

روروئک

بالاخره منم تونستم مثل پارسا یک چیزی سوار بشم و تو خونه حسابی دور بزنم البته خودم که به تنهایی نمیتونم با کمک مامان تازه برای مدت کوتاه اخه هنوز بلد نیستم که بنشینم و قدم هم که نمیرسد مامان کمی من رو توش میشونه منم حسابی سرگرم میشم ...
19 آذر 1392

سی و چهار ماهگی

 روزی که من سی و چهار ماهه شدم یک روز پاییزی بود که هوا خیلی سرد شد تا حدی که برف زیادی تو شهرمون بارید من یاد گرفتم که اسم شهری که توش زندگی میکنم تهران هست و اینکه بعضی روزها هوا انقدر آلوده میشه که من برای بیرون نرفتنم از خونه میتونم بهانه آلودگی رو بیارم چندباری که برای بیرون نرفتن بهانه میاوردم یک دفعه به مامان یا بابا میگفتم هوا آلوده است من نمیام بیرون اسم کشورم هم یاد گرفتم ایران هست ...
19 آذر 1392